یک عینکی مینویسد

  • ۰
  • ۰

نهم خرداد یکهزار و سیصد و نود و هفت:

دیروز نزدیک به سحر صبح عشق جان اومد خونه. صبح قرار بود من جانانِ آلبالویی رو ببرم حسینیه با بچه ها بازی کنه و خودمم ب حرف های دکتر تغذیه گوش کنم که مادرشوهر زنگ زد و گفت اون دکتر نمیاد. ما هم لباس پوشیده بودیم راهی شدیم بیرون. آلبالویی حوصله اش سر  رفته بود و ب امید بیرون رفتن بیدار شده بود دیگه نمی شد برش گردوند. گفت مامان نریم خونه حوصله ام سر رفته. اول رفتیم در خونه همسایه رو به رویی. یه نوه کوچیک داره. دیدین نیستن. گفتم میبرمت خونه خاله( دوستم که همسایه مون هم هست) ولی اگه خاله هم نبود دیگه غر نباید بزنی ها. گفت باشه. راستش میخواستم بیرون باشیم که عشق جان بتونه بخوابه. رفتیم اونجا و دوستم خونه بود. خدا رو شکر دو تا از بچه خواهراش هم اونجا بودن و حسابی با آلبالویی بازی کردند و بعدش هم خواهر دوست جان اومد.

انقدر منتظر موندم عشق جان بیدار بشه و برگردم خونه ساعت سه ظهر شد. تا ادن موقع کلی حرف زدیم سه تایی و از برنامه هامون برا همدیگه گفتیم. دیگه دیدم نمیشه موند برگشتم. با آلبالو رفتیم تو اتاق بزرگه و اونو مشغول کامپیوتر کردم و خودم نشستم سر درس های زبانم. بالاخره ساعت ۴ عشق جان بیدار شد. رفتم پیشش و ده تا غذا براش لیست کردم که برات واسه افطار چی بپزم هی گفت این نه اون نه‌ آخر سر هم گفت میخوام نون پنیر چای شیرین بخورم. منم هی پرسیدم مطمئنی؟ گفت اره. (اخه ما تو خونه همیشه افطاری غذا پختنی داریم و همسر نه اهل حاضری و نه اهل آش و حلیمه) خلاصه منم باز رفتم سر درس و مشق. ساعت نزدیک به پنج و نیم و اینا بود مادرشوهر اومد پیشمون و همسر پرسید چی دارین افطار گفت چلو گوشت. گفت برا منم بیار. وای میخواستم خودمو خفه کنم از دستش. چون روز قبلش هم من حالم بد بود مادرشوهر برامون اش خریده بود. ی جوری نگا من کرد انگار من تنبلی کردم‌. منم همون موقع گفتم که این همه غذا گفتم میگی نه حالا غذاهای مامانتو میخوای؟ اون واسه خودشون پخته‌. دیگه مادرشوهر که رفت منم رفتم تو اتاق وسایلم رو جمع کردم و رفتم کلاس‌. فقط قبل از رفتنم یه دفترچه که تازه خریده بودم رو دادم همسر گفتم برام یه نامه عاشقانه بنویس. گفت من نمی نویسم. منم به خاطر بحث دو روز قبلش خیلی کفری بودم گفتم پس من پریروز قصه حسین کرد شبستری رو برات گفتم؟ اگه نمی تونی کلامی ابراز علاقه کنی لااقل بنویس. گفت بلد نیستم. گفتم بی سوادی؟ گفت تو این زمینه اره. منم گفتم آدم بی سواد تو این اجتماع خیلی آسیب می بینه یه کاری بکن برا زندگیت. و رفتم بیرون. وقتی رفتم بیرون همش تو راه بغض داشتم. همش غصه هام یادم میومد و اشک تو چشام جمع میشد و هی خودمو نهیب میزدم که وسط خیابون ی وقت کسی می بینه خودتو جمع کن. و پا تند کردم و رفتم ب سمت کلاس.  وقتی برگشتم گفتم نوشتی؟ گفت نه‌ منم دفترچه رو برداشتم بردم تو اتاق و هیچی نگفتم. سفره رو براش پهن کردم و غذای مادرشوهر رو گذاشتم گفت مطمئنی ننوشتم؟ زود قضاوت نکردی؟ منم جواب دادم ادم از رو روتین هاش قضاوت میکنه گفت برو دفترچه تو ببین. میخواستم یادت بدم زود قضاوت نکنی رفتم دیدم یه پیام عاشقانه نوشته. چرا دروغ ته دلم هم خوشحال شدم هم ناراحت. بهش گفتم آدم وقتی واسه بدست آوردن چیزی خوشحال میشه که ذوقشو ذاره. و برا خودم نون پنیر اوردم نشستم خوردم که وسط خوردنمون مادرشوهر یکم دیگه غذا آورد دید من دارم نون پنیر میخورم کلی اصرار کرد که بیا غذا بخور بازم هست و این حرفا. منم ناراحتی مو بروز دادم. گفتم اگه کلاس نداشتم نگذاشتم شما چیزی بیاری. میخواستم متوجه بشه که از سر تنبلی بی غذا نبودیم. باز شکر که من یه وقتایی یه چیزایی مثل الویه یا ماکارونی که مادرشوهر دوست داره اما خودش درست نمیکنه یا وقتی آبمیوه میگیرم  میبرم براش وگرنه از خجالت آب میشدم. 

برام مساله ای نیست که بخوام ازشون غذا بگیرم فقط نمیخوام فکر کنن عروسشون تنبلی میکنه و به پسرشون اهمیت نمیده و این مساله باعث یه چیزای بیشتری بشه. همینجوریش هم کلی محبت های اضافی ی بچشون میکنن که حاضر نیست جدا بشه و یکم از وابستگی در بیاد.


  • عینکی عینکی

نظرات (۵)

واااااااااااااای چقدر این حسه برام آشناست
اینکه چیزی ازش میخای، میگه اصلا و ابدا نمیتونه انجام بده، و بعد که واکنش نشون دادی، متهم میشی به زود قضاوت کردن
این یکی از ایرادهای آقای همسر ماست، که خیلی وقتها باعث دلخوری شدید من میشه، چون تو موقعیتی قرار می گیرم که نمی فهمم قضاوت کنم یا زوده!!
وسوسه ام کردی یه پست در رابطه با این اخلاقش بذارم:دی
پاسخ:
کلا شوهر من خیلی بی همته. هیچ چیزی هم براش مهم نیست. برا همین فکر میکردم واقعا ننوشته. 😐😐😐
اتفاقا انقد این بلا رو سر من اورده که هر وقت یه چیزی رو داه الکی مسگه سا همون اول میفهمم یا اگه شک کنم ده بار میپرسم تا مطمین بشم داره واقعیت رو میگه یا نه. 😣😣😣😣
بنویس حتما 😉😉😉😉😉
  • اردیبهشت ..
  • خواهش میکنم عزیزدلم 
    من همیشه سر نماز دعا میکنم همه زوجها خوشبخت باشن و هیچکس تو خونه ش غم و ناراحتی نداشته باشه.دعای الانم برای شما هم همینه.
    شما هم مراقب خودت باش 
    پاسخ:
    منم همیشه برا خوشبختی همه دعا میکنم‌ و هر وقت عقد یا عروسی کسی میشه حتی وقتی نمی شناسم یا فقط ی ماشین عروس میبینم دعا میکنم خوشبخت بشن.
    ممنون عزیزم. تو هم همیشه خوشبخت باشین ان شاءالله.
    :)
  • ام اسی خوشبخت
  • رئیسم دیروز میگفت, آقایون تو یه چیز مشترک هستن, اینکه همشون بچه هستن. به نظرم درست میگفت, حتی تو دنیای تجارت هم گاهی رفتارهای بچگانه دارن.
    بخاطر یه شام که فکر نمیکنن شما تنبلی, سخت نگیرین.
    پاسخ:
    این که کاملا درسته 
    پسر بچه های قد کشیده و به ظاهر بزرگ
    فقط مساله اینجای کاره که پسر بچه های خوبی هستن یا نه 😐🤔🤔
    که به خیلی شرایط بستگی داره

    خب چون دو روز پشت سر هم شد... نگاه ها هم ی جور بدی بود. :/
  • اردیبهشت ..
  • با همین خوش قلبی و دل پاک, اون دعاها اول از همه برای خودت مستجاب میشه ان شاء الله خانوم گل.

    پاسخ:
    ممنون عزیز دلم :)
  • آسـوکـآ آآ
  • فکر کنم الان دیگه حالت خوبه:-)
    پاسخ:
    از چه نظر؟

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">