یک عینکی مینویسد

سلام بچه ها. یه فراخوان دارم که واقعا بابتش از همه تون کمک میخوام. بچه ها من چند سال پیش رمان می نوشتم. نمیتونم درباره قلم خودم نظری بدم ولی بودند کسایی که واقعا قبول داشتن افکار و قلمم رو. تا اینکه اتفاقاتی افتاد و الان چند سال که ننوشتم و یه رمان نصفه نیمه دارم و بابتش تحقیقاتی هم کردم ولی فکر میکنم کافی نیست. فکر کردم با کسی توی نوشتنش شریک بشم، یعنی کل داستان رو برای کسی (که میدونم توانایی اش رو داره) تعریف کنم و تا جایی که نوشتم بخونه و بعد مشترکا بنویسیمش _ حتی شده در قالب یکی از شخصیت های داستان دربیاد_  ؛ ولی احساس میکنم خودم باید بنویسم این داستان رو. حالا ازتون کمک میخوام. چی میخوام؟ میخوام اگه کسی وقت و انرژی اینو داره که با هم درباره آسیب اجتماعی احساسی ای که شخصیت اصلی داستان دیده، تحقیق کنیم و پرس و جو کنیم ک یه کار علمی در قالب داستان بیرون بدیم. 

بچه ها کسی انرژی و وقت و حوصله داره به من کمک کنه؟ 

اگه لطف کنین توی وبلاگ هاتون حمایت کنین ممنون میشم چون من اینجا زیاد دنبال کننده ندارم و امیدم به شماهاست. 

راستی موضوع داستان درباره دختری هستش که توی نوجوانی بهش تجاوز شده و حالا توی جوانی تو رابطه اش با ادم ها خصوصا با عشق_ و همسرش_ دچار مشکلاتی میشه. 

موضوع جدیه اگه کسی خواست کمک کنه. ممنون میشم

عینکی عینکی

شنبه بیست و سوم تیرماه هزاروو سیصد و نود و هفت:


سلام. نمیدونم قبلا توی چالش وبلاگی شرکت کردم یا نه🤔🤔 ولی برام جالب بود بدون هماهنگی نوشتن پست قبلی ام با این چالش همزمان شد و بلاگری که قبلا نمی شناختم منو دعوت کرد به شرکت تو این چالش. 

منم... خب حقیقت امر اینه از وقتی خیلی بچه بودم خودم وظیفه مرتب کردن کمد شخصی ام رو داشتم. خیلی خوب یادم میاد وقتی میرفتم کمدم رو مرتب کنم این کار شاید دو سه ساعت طول میکشید. باید اعتراف کنم خود فعل تمیز کردن شاید ربع ساعت وقت می گرفت و بقیه تایم رو داشتم مجله های دانش آموزی که بهمون میدادن میخوندم. تابستون ها هم کتاب جلد نارنجی رنگ که سه تا بچه روش کشیده بودن و من عاشق قصه هاش بودم... -قصه های خوب برای بچه های خوب- شاید ده بار خوندم این کتاب رو... بعد از اینکه مجله های دانش آموزی تموم شد رفتم سراغ کتاب هایی که بابام برای خواهربزرگم میخرید. اولین کتابی که رفتم سراغش رمان "دریا " بود. بعد از اون " عروسی سکوت" . بعد از اون "شب سراب" رو خوندم و بعدش یه کتاب دیگه که اسمش یادم نیست رو نصفه خوندم ک خوشم نیومد و گذاشتم کنار. چیزی نگذشت که خواهرم روی گوشی نوکیا اش چند تا رمان ریخت و من شب ها تا صبح با گوشی خواهرم کتاب میخوندم. اون روز ها شاید ۱۴ سال داشتم که یه رمان خوندم که (در کمال تعجب) اسمش یادم نیست اما نویسنده اش خانم کلهر بود. این کتاب کاملا داستان عاشقانه ای داره که نمونه اش رو هزار جا دیدیم اما قلمش اون موقع من رو جذب کرد. دو سه بار که کتاب رو خوندم انگار تمام وجودم میگفت: تو هم میتونی بنویسی. و من اولین رمانم رو نوشتم. مطابق با سن اون موقع ام و طرز تفکر و بر اساس رمان هایی که خونده بودم ژانر عاشقانه داشت نوشته ام، اما چیزی که الان میدونم اینه که اون موقع هم ناخودآگاه دغدغه اجتماعی یه دختر رو داشتم و تو داستان هویدا بود این دغدغه. اتفاقات بدی افتاد بعد از اون داستان‌برام و من احساس میکردم دارم از نوشتن خالی میشم که دست به نوشتن دومین رمان زدم. حتی الان هم احساس میکنم رمان اولم بهتر از دومی بود هر چند داستان دومم هم مخاطب های خاص خودش رو داشت و مخاطبینم تشویقم میکردن. بعد از اون رمان سوم رو دست گرفتم و تا الان تمومش نکردم. دلیلش هم که توی پست ثابت وبم گفتم. هنوز فکر میکنم تحقیقاتم کافی نیست. رمان ژانر عاشقانه_اجتماعی داره که به مسائل و آسیب های یه دختر میپردازه🤔🤔

من از فربانو و اردیبهشتی جانم دعوت میکنم تو چالش شرکت کنند. 😊😊

امیدوارم همه موفق باشیم.

عینکی عینکی

بیست و یکم ِ تیرماه ِ هزار و سیصد و نود و هفت:

سلام.

قبل از هر چیزی براتون از آلبالو بگم. نمیدونین چه بلائی شده. روزی ده بار میگه:مامان بیا بوست کنم. یه دونه، دو تا، نه سه تا، قول قول فقط سه تا. بعد من لپ ام رو میارم جلو که بوس کنه. هر یه بوس که میکنه میگه: یکی دیگه  و انقدر بوس میکنه که بتونه یهو لپ ام رو بذاره تو دهنش و به قول خودش منو تُفی ام کنه 😂😂😂 

هدفش از بوس همینه که منو تُف تُفی کنه 🤣🤣🤣😝😝😝


بعد نمیدونین. وقتی یه چیزی میخواد که میدونه من میگم نه؛ میاد میگه :مامانی خوشگللللم؟؟؟مامانی ناااازم؟ مامانی عزیزم؟؟؟ قربونت برممممم؟

آخرش هم میگه: لفطا لفطا(لطفا)

عاشقشم😍

عینکی عینکی

هفدهم تیر ماه یکهزار و سیصد و نود و هفت:

داشتم فکر میکردم اگه پست قبلی تیتر وار نوشتن بود پس اون پستی که نوشته بودم و پاک شده بود دیگه چی بود 😂😂😂

عینکی عینکی

سلام رفقا. دوستان،‌ رفقا،عشق ها... از بس شما خوبین. قبل از هر حرفی باااید تشکر کنم که این مدت انقد مهربون بودین و دلگرمی و محبت بهم دادین. از پیام های عمومی تا خصوصی تون... 😊

به قول اون کاتب تو سریال مختارنامه "و امّا بعد" 🙄

گفتم که کلی وقت دیروز داشتم پست می نوشتم که یهویی همش پرید. حالا به طور خلاصه وار و تیتر وار براتون میگم.
این مدت چند تا اتفاق خوب افتاده برام. اولین اتفاق خوب اینکه کلاس خیاطی ام شروع شد😊 و من کلی دوست دارم برم خیاطی و چیزای خوب یادبگیرم.. 😊😊😊
دومی اش اینکه یه پارچه فروش خوب و منصف پیدا کردم.
سومین اتفاق خوب این مدت این بود که یه شب همسرگلی اومد گفت:عینکی میایی با یکی از دوستام بریم بیرون؟ (برای بار اول داشتم این دوستش رو میدیدم)
و من ِ همیشه پایه گفتم باشه میریم. دوستش بلیط گرفته بود و رفتیم سینما. توی راه یکم با خانم دوستش آشنا شدیم و صمیمیتی ایجاد نشد ولی خوشم اومد. دختر دلبری بود... ناز و مهربون بود خیلی. قبل از شروع فیلم من چند بار از البالو پرسیدم دستشویی نداره؟و جواب میداد نه ندادم. خلاصه رفتیم داخل و ده دقیقه اول فیلم که تموم شد بهانه های آلبالو شروع شد. با اینکه فیلم همش آهنگ و رقص داشت اما آلبالو خوابش میومد و هر کی تو عمرش یکبار‌ بچه ای دیده باشه که خوابش میاد و بهانه میگیره میفهمه من چی میگم. اول نیم ساعت طول کشید که عملیات دستشویی رفتنش انجام بشه، چون دستشویی های سینما آب نداشت و درش بسته بود رفتیم پاساژ نزدیک سینما که اونجا هم کلی پله پایین بالا رفتیم و تا اومدیم برگردیم در پاساژ رو بسته بودن و باز باید از یه در یه طرف دیگه خارج میشدیم و کلی خستگی 😣 ولی تا از پاساژ اومدیم بیرون همسر رو دیدم که اومده دنبالمون و خوشحال شدم که نگرانمون شده☺ خلاصه برگشتیم سینما اما این بار آلبالو گفت پام درد میکنه و مجبور شدم ببرمش بیرون و پاش رو ماساژ بدم که خوابش رفت روی نیمکت و منم تا آخر فیلم بیرون موندم. بعد به جای شام رفتیم آبمیوه خوردیم جاتون سبز 😋 و این بار تو ماشین با "سین جان" کلی گفتیم و خندیدیم. و خاطره خوبی برام ثبت شد 😊
شب بازی ایران پرتغال هم ساعت هشت و چهل دقیقه بود همسر هم بیرون بود یهو زنگ زد گفت همون دوستم با خانمش شب برا بازی میان اونجا.
 خدا رو شکر خیلی وقته دیگه از شلختگی در اومدم و اگه یهو مهمون بهم برسه هول نمیشم و خونه ام به هم ریخته نیست. تقریبا یک روز درمیون گردگیری و جارو میکنم و هر چی آلبالو پخش میکنه زود به زود جمع میکنم. ولی خب جای انگشت های آلبالو همیشه روی میز ها و بعضی جاهای اینجوری هست و حتی وقتی دارم همه رو دستمال می کشم پشت سر من میاد دستاشو میکشه و کثیف میکنه باز.
خلاصه منم پاشدم نماز خوندم همسر رسید گفت کیک و شام بپزیم. گفتم وقت کیک پختن نیست ولی شام اوکیه.
باورتون نمیشه تو یک ساعت چه کارایی کردم اونم با چه سرعتی!!🤣🤣🤣 اصلا از خودم چنین کدبانویی سراغ نداشتم. الان با جزئیات میگم:  یه دستمال برا جای انگشتای آلبالو کشیدم، برنج پختم. مرغ شنسل کردم و گذاشتم تو مواد، سالاد و سس و شربت درست کردم،میوه شستم و تو بشقاب گذاشتم؛ میز مبل ها از مبل هام فاصله داره اوردم پیش مبل ها؛ یه عاااالمه سیب زمینی سرخ کردم؛ سرویس بهداشتی شستم؛آرایش کردم؛ آلبالو رو حاضر کردم؛ چیپس و پفک و پفیلا رو ریختم تو ظرف و همه خوردنی ها رو گذاشتم روی میز که مهمون هام از خودشون پذیرایی کنن و علاوه اینها اون همه ظرف کثیف رو شستم 😥😣 به خودم تبریک میگم😊😊👍👌👏
عصرش هم برای خودمون شام کباب ماهیتابه ای با شوید پلو درست کرده بودم و خدا رو شکر سفره ام در عین سادگی؛ رنگین بود. فکر کنم مهمون هام هم غذا ها رو دوست داشتن چون حسابی خوردن و بعد از شام دیگه هیچی چیپس و پفک و... نخوردن.جا نداشتن 😊
یه اتفاق خوب دیگه که افتاده اینه که نمره کل ام ۹۶ از ۱۰۰ شد و تاپ کلاس شدم. دلم میخواد این ترم یه رقیب جدی پیدا کنم و بیشتر تلاش کنم.
دیگه اینکه پسر برادرم میاد پیشم باهاش انگلیسی کار کنم😏 چیزی که هم تراز انگلیسی دارم بهش یاد میدم اینه که از انگلیسی حرف زدن خجالت نکشه. ولی پسر خجالتی ای هستش ک باید خیلی باهاش کار کنم تو این مورد.
راستی یه چیزی. من قبلاها خیلی بیحال و کم انرژی بودم که الان با خوردن قرص آهن و چهارشیره خیلی بهتر شدم☺☺☺
 
الان چیزی دیگه یادم نمیاد. امیدوارم خدا به هممون شادی و سلامتی عطا کنه. الهی آمین ☺😊

عینکی عینکی
شنبه نهم تیرماه هزار و سیصد و نود و هفت:

سلام. از ساعت ۸ تا هشت و نیم برای پست جدید داشتم تایپ میکردم( با گوشی نوشتم) بعد یهو دستم خورد همش پاک شد 😐

فعلا همینو بگم که حالم خیلی بهتره بچه ها. واقعا از همه تون ممنونم. از کامنت های عمومی و خصوصی تون،از معرفتتون، از مهربونیتون،و از دوستی باهاتون ممنون و خوشحالم 😊😊😊

فدای مهربونی ها تون بشم من 🤗
عینکی عینکی
بیست و شش خرداد هزار و سیصد و نود و هفت

مشاوره قدیمی ام زنگ زد بهم حالم و بپرسه. حدود یک سال بود باهاش حرف نزده بودم. دلم تنگ شده بود باهاش حرف بزنم. علاوه بر راهنمایی هاش، لااقل حرفامو بی دغدغه بهش می گفتم و یکم خالی میشدم. شب قبلش حالم افتضاح هم افتضاح تر بود. آخرش چیزایی گفت که دارم بهشون فکر میکنم.
دو سه روز پیش داشتم به این فکر میکردم که شاید بیش از هزار بار توسط همسرم پس زده شدم. واقعا آهنی بودم؟؟؟
بعضی وقتا دلم برا خودم میسوزه. بعضی وقتا هم از خودم عصبانی میشم. خدایا ببخش که بعضی وقتا فکر میکنم کاش آلبالو رو نداشتم. لااقل این بچه به پای مامان و باباش نمیسوخت. نذار به حساب ناشکری... شاید خودخواهیه... نمیدونم...
ناخن هام رو کوتاه کردم‌. چیز دیگه ای نبود دق ام رو سرش خالی کنم.
عینکی عینکی
تموم تلاشم رو دارم میکنم. برای چی؟ برای اینکه بیخیال بشم. نمیشه آقا نمیشه. من ذاتا آدم خون گرم و احساسی ام. نمیتونم نسبت به کسی که دارم باهاش زندگی میکنم بی تفاوت باشم. نمیفهمم اون چطور میتونه. نمیدونم این خونسردی از کجا اومده. نمیتونم درک کنم. مگه میشه کسی جلو آدم مثل مرغ پر کنده باشه بعد آدم عین خیالش نباشه؟؟؟ بریدم از تلاش کردن. تو تمام این سال ها هر آنچه تونستم کردم. از هر دری بلد بودم وارد شدم. نمیشه نمیشه نمیشه
بریدم.
کاش آدم ها یه دکمه خاموشی داشتن.
عینکی عینکی

نشسته بودم سر جانماز و داشتم قرآن میخوندم. آلبالو اومد گفت: میخوام تو دلت بخوابم. قرآن رو علامت گذاشتم تا کجا خوندم و گفتم: تکیه بدم به دیوار بیا سرت رو بذار روی پای مامان. 

سرش رو که گذاشت دوباره مشغول خوندن شدم که گفت: عاشق خودتم، عاشقت دستتم، عاشق چشمتم، عاشق ابرو تم، عاشق دماغتم، عاشق ناخنتم، عاشق انگشتتم، عاشق پیشانی تم،عاشق موهاتم، عاشق لب تم، عاشق دندونتم، عاشق.‌. ،عاشق...


و همین جور اسم هر عضوی از بدن که بلده رو میگفت. 

از اینکه من باهاش چیکار کردم بگذریم ولی بچه ها این آلبالوئه؛ مثل آلبالو باشید. بگین دوستش دارین. به پدرتون به مامانتون به عشقتون به بچه تون به دوستتون به همسرتون... زمان برنمیگرده.


عینکی عینکی

نهم خرداد یکهزار و سیصد و نود و هفت:

دیروز نزدیک به سحر صبح عشق جان اومد خونه. صبح قرار بود من جانانِ آلبالویی رو ببرم حسینیه با بچه ها بازی کنه و خودمم ب حرف های دکتر تغذیه گوش کنم که مادرشوهر زنگ زد و گفت اون دکتر نمیاد. ما هم لباس پوشیده بودیم راهی شدیم بیرون. آلبالویی حوصله اش سر  رفته بود و ب امید بیرون رفتن بیدار شده بود دیگه نمی شد برش گردوند. گفت مامان نریم خونه حوصله ام سر رفته. اول رفتیم در خونه همسایه رو به رویی. یه نوه کوچیک داره. دیدین نیستن. گفتم میبرمت خونه خاله( دوستم که همسایه مون هم هست) ولی اگه خاله هم نبود دیگه غر نباید بزنی ها. گفت باشه. راستش میخواستم بیرون باشیم که عشق جان بتونه بخوابه. رفتیم اونجا و دوستم خونه بود. خدا رو شکر دو تا از بچه خواهراش هم اونجا بودن و حسابی با آلبالویی بازی کردند و بعدش هم خواهر دوست جان اومد.

انقدر منتظر موندم عشق جان بیدار بشه و برگردم خونه ساعت سه ظهر شد. تا ادن موقع کلی حرف زدیم سه تایی و از برنامه هامون برا همدیگه گفتیم. دیگه دیدم نمیشه موند برگشتم. با آلبالو رفتیم تو اتاق بزرگه و اونو مشغول کامپیوتر کردم و خودم نشستم سر درس های زبانم. بالاخره ساعت ۴ عشق جان بیدار شد. رفتم پیشش و ده تا غذا براش لیست کردم که برات واسه افطار چی بپزم هی گفت این نه اون نه‌ آخر سر هم گفت میخوام نون پنیر چای شیرین بخورم. منم هی پرسیدم مطمئنی؟ گفت اره. (اخه ما تو خونه همیشه افطاری غذا پختنی داریم و همسر نه اهل حاضری و نه اهل آش و حلیمه) خلاصه منم باز رفتم سر درس و مشق. ساعت نزدیک به پنج و نیم و اینا بود مادرشوهر اومد پیشمون و همسر پرسید چی دارین افطار گفت چلو گوشت. گفت برا منم بیار. وای میخواستم خودمو خفه کنم از دستش. چون روز قبلش هم من حالم بد بود مادرشوهر برامون اش خریده بود. ی جوری نگا من کرد انگار من تنبلی کردم‌. منم همون موقع گفتم که این همه غذا گفتم میگی نه حالا غذاهای مامانتو میخوای؟ اون واسه خودشون پخته‌. دیگه مادرشوهر که رفت منم رفتم تو اتاق وسایلم رو جمع کردم و رفتم کلاس‌. فقط قبل از رفتنم یه دفترچه که تازه خریده بودم رو دادم همسر گفتم برام یه نامه عاشقانه بنویس. گفت من نمی نویسم. منم به خاطر بحث دو روز قبلش خیلی کفری بودم گفتم پس من پریروز قصه حسین کرد شبستری رو برات گفتم؟ اگه نمی تونی کلامی ابراز علاقه کنی لااقل بنویس. گفت بلد نیستم. گفتم بی سوادی؟ گفت تو این زمینه اره. منم گفتم آدم بی سواد تو این اجتماع خیلی آسیب می بینه یه کاری بکن برا زندگیت. و رفتم بیرون. وقتی رفتم بیرون همش تو راه بغض داشتم. همش غصه هام یادم میومد و اشک تو چشام جمع میشد و هی خودمو نهیب میزدم که وسط خیابون ی وقت کسی می بینه خودتو جمع کن. و پا تند کردم و رفتم ب سمت کلاس.  وقتی برگشتم گفتم نوشتی؟ گفت نه‌ منم دفترچه رو برداشتم بردم تو اتاق و هیچی نگفتم. سفره رو براش پهن کردم و غذای مادرشوهر رو گذاشتم گفت مطمئنی ننوشتم؟ زود قضاوت نکردی؟ منم جواب دادم ادم از رو روتین هاش قضاوت میکنه گفت برو دفترچه تو ببین. میخواستم یادت بدم زود قضاوت نکنی رفتم دیدم یه پیام عاشقانه نوشته. چرا دروغ ته دلم هم خوشحال شدم هم ناراحت. بهش گفتم آدم وقتی واسه بدست آوردن چیزی خوشحال میشه که ذوقشو ذاره. و برا خودم نون پنیر اوردم نشستم خوردم که وسط خوردنمون مادرشوهر یکم دیگه غذا آورد دید من دارم نون پنیر میخورم کلی اصرار کرد که بیا غذا بخور بازم هست و این حرفا. منم ناراحتی مو بروز دادم. گفتم اگه کلاس نداشتم نگذاشتم شما چیزی بیاری. میخواستم متوجه بشه که از سر تنبلی بی غذا نبودیم. باز شکر که من یه وقتایی یه چیزایی مثل الویه یا ماکارونی که مادرشوهر دوست داره اما خودش درست نمیکنه یا وقتی آبمیوه میگیرم  میبرم براش وگرنه از خجالت آب میشدم. 

برام مساله ای نیست که بخوام ازشون غذا بگیرم فقط نمیخوام فکر کنن عروسشون تنبلی میکنه و به پسرشون اهمیت نمیده و این مساله باعث یه چیزای بیشتری بشه. همینجوریش هم کلی محبت های اضافی ی بچشون میکنن که حاضر نیست جدا بشه و یکم از وابستگی در بیاد.


عینکی عینکی

چهارم خرداد ماه یک هزار و سیصد و نود و هفت: 


عینکی در حالت غش کرده سلام میکند. وی با بدنی کوفته و کمری داغان(داغان از داغون، داغونتره 😅😅) به فکر "چی بپزم" _ معضل همیشگی خانه داران_ مشغول است. وی همچنین به فکر لباس های از کمد بیرون ریخته شده ی جان جانانِ آلبالوییست. 

از لاک عینکی بیاییم بیرون. 

خیلی دوست دارم خونه مو عوض کنم بچه ها. برم یه جا که ساخت بهتری داشته باشه. میدونین خونه من دو خوابه اس و متراژش زیاده اما اصلا خوش ساخت نیست. یه بالکن خیییلی بزرگ دارم که چون همش دغدغه کمبود آب دارم نمیتونم بشورم و همیشه خاک داره و نمیتونم اون جور که دوست دارم از بالکن استفاده کنم‌. اگه کوچیک بود هر روز با یکم آب یا دستمال تمیز میشد. از طرفی آشپزخونه ام دو تا کابینت داره فقط و این رو خانم های خونه دار خیلی خوب درک میکنن که چه معضل بزرگیه‌. اتاق ها هم یکی اش اندازه اش خوبه اون یکی کوچیکه‌ اون که بزرگه عملا شده انبار. و کوچیکه اتاق آلبالو. خیلی سختمه اینجا. دعا کنین همسر جانم راضی بشه از اینجا بریم. 

عینکی شما را ب خدا می سپارد. و این حرفا

گود مورنینگ و این جنگولک بازی هاااا 😎😎

عینکی عینکی